حکایت عشقی بی‌قاف بی‌شین بی‌نقطه

نوامبر 13, 2009 آزاده 8 نظر

حرف که می‌زنی

من از هراس طوفان

زل می‌زنم به میز، به زیر سیگاری، به خودکار                تا باد مرا نبرد به آسمان

لبخند که می‌زنی

من -عین هالوها- زل می‌زنم به دست‌هایت

به ساعت مچی طلایی‌ات، به آستین پیراهن‌ات               تا فرو نروم در زمین

دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرو رفته‌ای

در کلمه‌ای انگار

در شین،      در قاف،         در نقطه‌ها

از کتاب حکایت عشقی بی‌قاف بی‌شین بی‌نقطه نوشته مصطفی مستور

پ.ن: تولد مبارک عزیزم 11

Categories: شعر, عاشقانه

بهترین گزارشگر

نوامبر 1, 2009 آزاده 16 نظر

تا حالا شده عاشق یک شخصیت تلویزیونی بشین؟ یه بازیگر یا یه مجری؟ من عاشق شدم، عاشق فردوسی‌پور با گزارش‌های فوق‌العاده‌اش

راستش من خیلی فوتبال دوست دارم مخصوصا لیگ انگلیس اگه گزارش بازی رو به فردوسی‌پور هم بدن که دیگه نورالانور. فردوسی‌پور موقع گزارش حواسش به تمام زمین هست همه جزئیات رو در نظر می‌گیره اگه خطایی بشه یا پنالتی بشه نظر خودش رو می‌گه مثل بعضی‌ها نیست که می‌ترسن رو حرف داور حرف بزنن

دیروز بازی استیل‌آذین و پرسپولیس رو گزارش کرد. خود بازی هیجان داشت ولی گزارش فردوسی‌پور به اون هیجان بیشتری داد حواسش به کل زمین بود حتی لباس حقیقی دروازه‌بان پرسپولیس که شماره پیراهن و شورتش با هم فرق می‌کرد

حیف سه‌شنبه‌ها کلاس دارم و مجبورم 4 صبح بیدار شم واسه همین نمی‌تونم دوشنبه شب‌ها برنامه نود رو کامل ببینم. من عاشق برنامه نود هم هستم

Categories: فوتبال

باغچه زندگی

اکتبر 28, 2009 آزاده 10 نظر

dfsf

در باغچه زندگی ما هیچ برگی اجازه زرد شدن ندارد، خزان زندگی من با تو بهار می‌شود

پ.ن: این روزها احساساتم دچار نوسان شده یه لحظه شاد شادم یه لحظه تو خودمم و دپرس

پ.ن: یکی از بچه‌های دانشگاه وقتی 15 سالش بوده عروسی کرده الان هم خودش داره درس می‌خونه هم شوهرش. به نظرم بعضی‌ها خیلی راحت ازدواج می‌کنن شاید هم ما خیلی سخت می‌گیریم نمی‌دونم. ولی آخه پسری که هنوز سربازی نرفته کار درست و حسابی هم نداره چطوری مسئولیت یک نفر دیگه رو قبول می‌کنه؟؟

تنفر

اکتبر 23, 2009 آزاده 15 نظر

از شهرمون بدم می‌یاد، از محله‌مون بدم می‌یا‌د، از شهرک‌مون بدم می‌یاد. هرشب صدای داد و فریاد پسرها هواست. هرشب فحش چیزدار به هم می‌دن، صدای شکستن شیشه می‌یاد. بوی حشیش می‌یاد. حالم به هم می‌خوره از این بو. وقتی داد و فریاد می‌کنن دست‌ها و پاهام یخ می‌کنن، تمام بدنم می‌لرزه، می‌ترسم از صداهاشون. اعصابم خیلی ضعیفه

sad

پ.ن: داداشم می‌خواد بره سربازی، دلم گرفته

پ.ن: آهنگ هلن گوش می‌دم تا اونجایی که می‌شه بلند، دوست دارم توی تمام وجودم نفوذ کنه

پ.ن: عاشق ماه آبانم فقط به یک دلیل

پ.ن: دلم خبرهای خوش می‌خواد توی نت

متولد مهر

اکتبر 19, 2009 آزاده 14 نظر

1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  12  13  14  15  16  17  18  19  20  21  22

22 سال گذشت از اولین روزی که چشمم رو به روی این دنیا باز کردم و صدای گریه‌ام رو سر دادم. بچه که بودم همیشه فکر می‌کردم کسی که 30 سالشه خیلی پیره ولی الان که سنم بیشتر شده انگار دیگه یک آدم 60 ساله رو هم خیلی پیر نمی‌بینم. دوست ندارم از این بزرگ‌تر بشم ولی خب دست خودم که نیست بخوام یا نخوام بازم بزرگ می‌شم پس بهتر زندگی رو خیلی سخت نگیرم

توی زندگیم خیلی اتفاقات افتاده که دوستشون ندارم، خیلی کارها بوده که نتونستم انجام بدم و خیلی چیزها بوده که نداشتم اما احساس رضایت دارم از زندگیم البته فکر کنم هنوز راه درازی داشته باشم یک جورایی به آینده امیدوارم

روز تولدم رو خیلی دوست دارم. حس خوبیه وقتی که همه بهم تبریک می‌گن، تبریک واسه اومدن به این دنیا

happy

الان من این شکلی‌ام

Categories: روزنوشت