حس خوب
بعضی وقتها یه اتفاق خیلی کوچیک باعث میشه زندگی آدم تغییر کنه و حس خوبی به دور و اطرافش پیدا کنه. این روزها با گذاشتن لنز همچین حسی رو دارم آخه از عینک خیلی خسته شده بودم، همیشه هم فکر میکردم لنز گذاشتن کار خیلی سختیه ولی الان میبینم اشتباه میکردم و باید زودتر واسه گذاشتن لنز اقدام میکردم ولی خب الان هم خیلی دیر نیست
چند شب پیش ماهواره داشت لباس عروس نشون میداد هر کاری کردم نتونستم جلوی اشکهام رو بگیرم که با دیدن لباس عروس ناخودآگاه سرازیر میشدن
پ.ن: امتحانات میان ترم شروع شده منم که از اول ترم هیچی نخوندم حالا این چند وقته فقط باید جزوه ورق بزنم
پ.ن: موضوع برای نوشتن زیاده ولی نه دستم به تایپ کردن میره نه وقتم اجازه میده. شرمنده!
اخلاقهای مزخرف
1. من معمولا همیشه حرفم رو خیلی راحت به همه میزنم اصلا اهل پنهون کاری نیستم، این روزا دخترها و پسرهای کلاس تازه با هم آشنا شدن کلی طرح دوستی این وسط رد و بدل میشه که اکثرا از طرف دخترها برگشت میخوره، حالا من که رک حرفم رو میزنم برام خیلی سخته وقتی میبینم دو تا از دخترها که مثلا این چند وقته خیلی با هم دوست شدیم یواشکی درباره این مسایل حرف میزنن که یه وقت به گوش من یا بقیه نرسه. کلا از این اخلاقهای دخترها خیلی بدم میاد که باید به زور ازشون حرف کشید هیچی برات تعریف نمیکنن بعد توقع دارن به پسری که بهشون پیشنهاد دوستی داده، تو کم محلی کنی. خب بابا من از کجا باید بدونم این بابا که صبحها با هم توی سرویس دانشگاه هستیم میخواسته با تو دوست بشه
2. خیلی خوشحالم امروز رفتم لنز گرفتم حسابی از عینک خسته شدم ولی الان هر کاری میکنم نمیتونم لنز بزارم توی مطب دکتر تونستم ولی الان نمیشه تا میام بزارم پلک میزنم و لنز جمع میشه
3. جز تو کی میتونه عزیز من باشه / کی میتونه تو قلب من جاشه / مگه میشه مثل تو پیدا شه / همه چیزم وای عزیزم / جز من کی واسه دیدن تو حریصه / اسمتو رو قلبش مینویسه / گونههاش از ندیدنت خیسه / همه چیزم وای عزیزم لینک دانلود
قرار این نبود
قرار نبود قصه ما این باشد. قرار نبود چیزی غیر از آرزوهای بچگی نصیبمان بشود. قرار نبود سی سالمان بگذرد و اینجا باشیم. قرار نبود همه دوستانمان در دنیا پخش و پلا باشند. قرار نبود هنوز ندانیم قرار است چه کاره بشویم یا دلمان خانواده بخواهد. قرار بود مثلا مثل داستانهای گلی ترقی باشیم که آدمها توی سی سالگیهایشان زندگیهایشان معلوم بود و داشتند برای بازنشتگیهایشان برنامه ریزی می کردند. که بچه ها دور و برشان جیغ و داد می کردند و مادربزرگها بودند و برنامه های دراز مدت ده بیست ساله …. قرار اینها بود. ولی زندگی شبیه قرار و مدارهای بچگی پیش نرفت. از همان روزهای دبیرستان بچه ها مدام مهاجرت کردند. حرف همه شد بمانم یا بروم. هر کسی هر کجا رفت آرام و قرار نداشت. از همان اولین تپشهای قلب عاشقیهایمان شبیه قصه ها نبود. قرار بود عاشق بشویم و خوش و خرم زندگی کنیم ولی رابطه هایمان پیچیده شد و مدام دل هم را شکستیم و دوباره عاشق شدیم. هر کجا رفتیم کافی نبود. بچه دار هم که شدیم کافی نبود. نه این که تقصیر نسل ما باشد. ما زیاده خواه نبودیم. ما فقط قرار و مدار زندگی ساده بچگیهایمان را خط می زدیم.
قرارمان این بود که ایران را بسازیم و دوست بمانیم و خانواده هایمان دوست بمانند. قرار بود حلقه ازدواجمان را هدیه بدهیم توی عروسی بچه هایمان. قرار نبود قصه جداییهای هم را گوش کنیم. قرار نبود برای دیدن هم ساعتها پرواز کنیم. قرار نبود هنوز فکر این باشیم که قرار است چه کاره بشویم دقیقا …
میدانی عزیزم، قرار اینها نبود. ولی خوب که فکرش را بکنی زندگیهای امروزمان، با همه نامعلومی و نا آرامی هاش خاص خودمان است و شیرین است … ما قصه نسل غریب خودمان را می نویسیم بی هیچ قرار و مداری
پ.ن: نوشته بالا یک ایمیل بود
حکایت عشقی بیقاف بیشین بینقطه
حرف که میزنی
من از هراس طوفان
زل میزنم به میز، به زیر سیگاری، به خودکار تا باد مرا نبرد به آسمان
لبخند که میزنی
من -عین هالوها- زل میزنم به دستهایت
به ساعت مچی طلاییات، به آستین پیراهنات تا فرو نروم در زمین
دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرو رفتهای
در کلمهای انگار
در شین، در قاف، در نقطهها
از کتاب حکایت عشقی بیقاف بیشین بینقطه نوشته مصطفی مستور
بهترین گزارشگر
تا حالا شده عاشق یک شخصیت تلویزیونی بشین؟ یه بازیگر یا یه مجری؟ من عاشق شدم، عاشق فردوسیپور با گزارشهای فوقالعادهاش
راستش من خیلی فوتبال دوست دارم مخصوصا لیگ انگلیس اگه گزارش بازی رو به فردوسیپور هم بدن که دیگه نورالانور. فردوسیپور موقع گزارش حواسش به تمام زمین هست همه جزئیات رو در نظر میگیره اگه خطایی بشه یا پنالتی بشه نظر خودش رو میگه مثل بعضیها نیست که میترسن رو حرف داور حرف بزنن
دیروز بازی استیلآذین و پرسپولیس رو گزارش کرد. خود بازی هیجان داشت ولی گزارش فردوسیپور به اون هیجان بیشتری داد حواسش به کل زمین بود حتی لباس حقیقی دروازهبان پرسپولیس که شماره پیراهن و شورتش با هم فرق میکرد
حیف سهشنبهها کلاس دارم و مجبورم 4 صبح بیدار شم واسه همین نمیتونم دوشنبه شبها برنامه نود رو کامل ببینم. من عاشق برنامه نود هم هستم


